زود قضاوت نکن

 

زود قضاوت نکن......

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود در حالی که مسافران در صندلی های خود قرار داشتند ، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار ، پسر ٢۵ ساله اش که کنار پنجره نشسته بود ، پر  از هیجان شد ، دستش را از پنجره بیرون برد ودر حالی که هوای در حال حرکت را با دست لمس می کرد ، فریاد زد : پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند.

مرد مسن با لبخندی هیجانی پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد مسن ، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند  و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک پنج ساله رفتار می کرد ، متعحب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد :

پدر نگاه کن باران می بارد ، آب روی من چکید ‍!

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند واز مرد مسن پرسیدند:

چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید ؟

مرد مسن گفت : ما همین الان از بیمارستان برمی گردیم  ، امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند.....                  

 

/ 22 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شبنم

سلام داداشی گل نماز روزت قبول .[لبخند] عیدتم مبارک [گل]

الی

سلام کاش....[افسوس] ای کاش[افسوس] ای کاش[افسوس] من صبح فیلمتو میگرفتم که با یونس و احمد ازجلو ما رد شدی رفتی تو صف مردا نشستی واسه نماز عید(پیرهن بنفش پوشیده بودی) آخ خنده دار بودی تابلو بود که یونس واحمد بیچاره با بیل وکلنگ اومده بودن بیدارت کرده بودن[خنده] خدا به داد حاج خانومینا برسه....[تایید]

نگار شفاعتی

سلام دوست عزیز ممنون از حضور پر مهرتون در آفتاب و شعر زیبایی که نوشتید. من مثل شما قلم زیبایی ندارم میثم جان به هر حال ممنون از نظرتون[گل]

نازنین قاسمی

سلام خسته نباشی آقای مهندس. نوشته هات نسبت به قبل خیلی قشنگتر شده سری پیش اومدم وبلاگت اینقدر سایت تخصصی نداشتی سایتای قشنگی گذاشتی مخصوصا اون سه تا دانشگاه اول کامپیوتر آمریکا. باحال بود.

دکتر مجتبی غ

سلام دادا چطوری؟ دلم برات تنگ شده

دکتر مجتبی غ

سلام دادا میثم خسته نباشی آقای مهندس نوشته هات خیلی قشنگن.

باران

love u man

باران

love u man

الهه طراح

سلام میثم جان.بعد از مدتها وقت کردم یه دل سیر مطالبتو بخونم کلی لذت بردم. ممنون. خوب باشی.الهه.