عشق برای تمام عمر....

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین

تصادف کرد و آسیب دید.

عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه

 رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند

 سپس به او گفتند: باید از تو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت

 آسیب ندیده باشد.

پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری

 نیست. پرستاران ازاو دلیلش را پرسیدند ، پیرمرد گفت زنم در

 خانه ی سالمندان است ، هر صبح به آنجا می روم وصبحانه را

 با او می خورم ،نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با

 اندوه گفت:خیلی متاسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه

 نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستاری با حیرت گفت: وقتی نمی داند شما چه کسی

هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته و به آرامی گفت:

اما من که می دانم او چه کسی است....!

/ 29 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا کیانی

سلام آقا دارابی خسته نباشی شنیدم سخت مشغولی... شک ندارم که موفقی و صندلیت از همین الان تو شریف رزرو شده... امیدوارم به همه آروزوهای قشنگت برسی راستی من تو شرکت HP یه جورایی استخدام شدم اگه کاری داشتی همه جوره در خدمت هستم.[گل][گل][لبخند]

راد ,.~*`*• فروغ لايزال,.-~*´`*•ّ

پيش از ازدواج من شش نظريه درباره شيوه تربيت بچه‌ها داشتم؛ حالا شش بچه دارم، بدون آن‌كه ديگر نظريه‌ای داشته باشم جان ويلموت، كُنتِ راچستر [گل] سلام مهربون آدينه تان بخير و شادي . يا علي مدد

آرن

سلام بی معرفت تا ما نیاییم پیشت ... تو نمیایی پینوکیو تو چهل قسمت آدم شد اما تو.... دلم (دلمون ) برات به ریزه شد مرد کوچولوت "آرن" [نیشخند][نیشخند]

آرن

سلام پسرک به مولا خیلی دوست دارم داداش میثمم [خجالت] حال کردی همه اصطلاحات خودت رو استفاده کردم نه...[خنده] مامان و کارو هم سلام میرسونن راستی قولت یادت نره یه سه شنبه با رضا [تایید] غلام حلقه به گوشتم

محمد سلیمی

اگر میدانستی که چه طعمی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی به وب ما هم یه سری بزنی هیچ اتفاق خاصی نمیفته داداش[گل][قلب]

علیرضا

سلام. بله حتما. بفرما با چه اسمی بلینکمت

پروانه

سلام دوست عزیز وبلاگ خوبی دارید با افتخار لینک شدید به این وبمم بسر www.sokote051.blogfa.com

الهه طراح

سلام میثم جانم. چه حس غریبی از متنت درونم را فرا گرفت... دوست داشتم.خوب باش.

اسی

وای میثم ترکیدم.عجب داستانی بود

مصطفی

داستان زیبایی بود به امید عشق های پایدار یا حق