از خدا خواستم

 

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد  ،

خدا گفت : نه !

رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی

بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .

از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،

خدا گفت : نه !

من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که

سعادت را فراچنگ آوری .

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،

خدا گفت : نه !

رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک

تر و نزدیک تر می کند .

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد،

خدا گفت : نه !

بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو

را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از

خدا خواستم ، و باز

خدا گفت : نه !

من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود  از هر چیزی

لذتی به کف آری .

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،

همان گونه که او مرا دوست دارد ،

و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !

 

/ 5 نظر / 14 بازدید
نگار شفاعتی

متن جالبی بود دوست عزیز اما فکر نمیکنید یک مقدار دور از انصاف خداوندیست؟

راوک

با سلام زیبا بود! به من سری بزنید.

سمیرا

سلام آقا میثم خوبی ؟ خسته نباشی مطالب جالبی دارید. طبق عادت ادب خواستم 1 سری بهتون زده بوده باشم. دوستای جدید مجازی خوبی هم پیدا کردید. برات آرزوی موفقیت از عمق وجود میکنم. موفق باشی.[گل]

الهه طراح

سلام. کوتاه و پرباربود.یاد حرفهای مادربزرگم افتادم... خوب باشی و موفق.

ماهی سیای کوجولو

بیشترمان خدا را میخواهیم برای خواستن هامان نه برای خودش ... چقد ر تنهاست این خدا