عشق

 

به عشق مادر...

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.

مادرش از پنجره کلبه نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند ، مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ...!

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد.

مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.

تمساح با قدرت پسرک را می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که تمساح قادر به بردن او نبود . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریادهای مادر را شنید ، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .

پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح پاره پاره و تکه تکه سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم پاهایش را به او نشان داد ، سپس با غرور بازو هایش را نشان داد و گفت :"این زخم ها را دوست دارم ؛ این ها خراش های عشق مادرم هستند."

 

از همه دوستان هم به خاطر پیام های(خصوصی و عمومی) که به من دادند تشکر میکنم و باز از همتون عذر میخوام که دیر جواباتون رو از طریق پیامک و وبلاگهاتون دادم  ببخشید.

 

/ 16 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
yek duste jadid emo boy

داستان زیبایی بود...

نيما

سلام به ميثم گلم اميد وارم هميشه هر جاي اين دنيا كه هستي خوش و خرم باشي راستي همون طور كه فهميدي ديشب جات واقعاً تو جمع ما خالي بود. بس كه گلي همه بچه ها دوست دارن، ميشه دلتنگي تو رو توي نگاه بچه ها ديد. اما گلم از خدا مي خوام هميشه و همه جا هواتو داشته باشه. ما هم دورا دور دعا گوي تو هستيم. اينو بدون كمتر پسري به خوبي، مهربوني، باوفايي و صداقت تو پيدا مي شه. در آخر خيلي دوست دارم عزيزم.[قلب][ماچ]

میلاد

سلام میثم جون چرا نمیای یه سر به ما بزنی ؟

صادق

بسیار عالی بود و لذت بردم.

فاطمه

.... مادر ... مطلب جالبی بود

فاطمه

آدرس وبلاگم تو نظر قبلی اشتباه بود درستش کردم. www.alborzfarhangi.javanblog.com www.fatemehzandi.persianblog.com

فاطمه

سلام خسته نباشید. مطالب جدید....؟؟؟ راستی آدرس وبلاگم هم تغییر کرده..خواستید سر بزنید خوشحال میشم.

من

دیونه خونه نمیره می مونه میدونه خوبه بطریها وا میشن الکی دونه دونه ... تهران دیگه شده نیویورکم ... سلام جیگر طلا فقط اومدم بگم ....

نگار

سلام میثم جان نوشته زیبایی انتخاب کردی مثل همیشه[گل]

الهه طراح

سلام میثم جان. با خوانش مطلب( فاحشه) در ذهنم 2 کلمه جا ماند: سکونت / ساختن. به نظر میرسه تنها از طریق ساختن به سکنی میرسیم اما سکنی گزیدن هدف و مقصود ساختن نیست مثل ساختن پلها و... در نهایت پناهگاه و ارامش در زیستن ذهن را درگیر میکند و اطمینان خاطری که دیگر کمرنگ شده... و در اخر این زبان است که درباره ی سرشت و ماهیت یک چیز به ما می گوید به شرط انکه سرشت زبان را گرامی بداریم و ارج نهیم و سعی کنیم به از خود بی گانگی نرسیم تا به فروختن جسم و دین تن ندهیم. امیدوارم خوب باشی و خوب بمونی. الهه.