حرف های آسمانی
به نام بخشنده بزرگ ، داوربرحق خداوند ایثار و انصاف
دوستان من ♥

 

پسر کوچکی وارد داروخانه شد ، کارتنی را به سمت تلفن هل داد .

بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و

شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش  داد. پسرک پرسید :

 خانم ، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید ؟

زن پاسخ داد ، کسی هست که این کارها را برایم انجام می دهد.

پسرک گفت: خانم ، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد .

زن درجوابش گفت : که از کار این فرد کاملا راضی است .

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد  داد :

خانم ، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم ،

در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت .

مجددا زن پاسخش منفی بود؟!

پسرک درحالی که لبخندی بر لب داشت ، گوشی را گذاشت .

مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت :

پسر....از رفتارت خوشم اومد

به خاطره اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم!

پسر جوان جواب داد :

نه ممنون ، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم....

من همون کسی هستم که برای این خانم کار می کنه!!!!

 

[ جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٩ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ میثم ]

 

مردی در کنارجاده ، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ

می فروخت.

چون گوشش سنگین بود ، رادیو نداشت .

چشمش هم ضعیف بود ، بنابراین روزنامه هم نمیخواند....

او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های

خود را شرح داده بود.

خودش هم کنار دکه اش می ایستاد ومردم را به خریدن

ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند...

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد .

وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد... به کمک او پرداخت...

سپس کم کم وضع عوض شد؟

پسرش گفت: پدر جان مگر به اخبار رادیو گوش نداده ایی؟

اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد

شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.

باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.

پدر با خود فکر کرد هرچه باشد پسرش به مدرسه رفته

به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند

پس حتما آنچه می گوید صحیح است.

بنابر این کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و

تابلوی خود را هم پایین آورد ودیگر در کنار دکه

خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد...

فروش او ناگهان شدیدا کاهش یافت .

 او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت :

پسر جان حق با توست ، کسادی عمومی شروع شده است.

 

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده است...

"اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران

اندیشه های شما را شکل می دهند.

خواسته های خود را عملی

سازید و گرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند..."

 

در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد

اما به خاطر افکار پسرش ، تصمیمش رو عوض کرد وافکار

 پسر روی اون تاثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره

باعث ورشکستگی  می شه و تلقین بحران مالی کشور ، باعث

شد که زندگی اون آدم عوض بشه...!

 

گاهی اوقات ما اونقدر به افکار دیگران توجه می کنیم و به اونها

اعتماد بی خود می کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب

می کنیم بلکه حتی چیز دیگه ای رو نمی بینیم

و چشمامون رو به روی حقیقت ها می بندیم...

 

خداوند به هم ما فکر ، فهم و شعور بخشیده

تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم.

بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن  که بعد ما رو

پشیمون کنه ، کمی فکر کنیم وراه درست رو انتخاب کنیم و

با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم...

چون زندگی مال ماست....

 

 امیدوارم تو این دوره که به قول خیلی از کارشناسای دین و

دانشمندان "آخر الزمان" نام گرفته ... هممون با تحقیق راه

خودمون رو پیدا کنیم و نه اینکه استناد کنیم به حرف عزیزانمون

و ....

همه ما فقط مسئول پاسخگویی به کارهای خودمون هستیم...

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۳٠ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ میثم ]

 

سلام

سال جدید مبارک همه دوستان و عزیزانم باشه... ان شالله...

 

تو زندگیم هر وقت به بن بستی هم رسیدم سعی کردم ناامید نشم

و امیدم رو حفظ کنم...

حرفهام از ناامیدی نیست...

همه ما بهترین دوران واسمون به نوعی کودکی بوده...

چون زیاد به مسائل پیرامونمون

توجه نمیکردیم... البته واسه اونایی که

 الان هم توجه نمیکنن شاید حالا هم فرقی نکرده باشه...

 

خیلی حال بدی هست وقتی پر باشی و ندونی از چی بنویسی....

 

از حال دوستت که مادرش سرطان گرفته و دوست داری

کمکش کنی و نمیدونی چطوری؟

 

از اون پیر مرد و پیر زنی که تو این شب عیدی با این همه بریز و بپاش

مردم ما.... باز پولی ندارن که میوه بخرن و ساعت یک شب

 کارتن های جلوی میوه فروشی رو میگردن....

 

خـــــــــــــدا .....

 

میگن درغگو دشمن خداست!

                                  چقدر دشمن داری خدا......

 

خدا من که میدونم نمیتونم دنیا رو عوض کنم...

پس کمکم کن حداقل شرمندت نباشم...

 

هرچه من سوختم از آتش فهمیدن بود...

                            کاش از روز ازل هیچ نمیدانستم...

 

[ جمعه ۱۳٩۱/۱/۱۱ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ میثم ]

 

با دل تنــــــگت بگو دلــــــــــــدار می آید ز راه

              این حقیقت را من از گل های نرگــس خوانده ام.....

 

این السبب المتصل بین الارض والسماء – فرازی از دعای ندبه

[ جمعه ۱۳٩٠/۱٢/۱٩ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ میثم ]

 

و

«من جن وانس را "نیافریدم" جز برای اینکه عبادتم کنند...»

                                                      (ذاریات 56)

 

     خدا تو قرآن خودش که تو خونه همه ما هست و اما دیگه کمتر بهش نگاه میشه!

گفته من شما رو آفریدم که " فقط " من رو عبادت کنید یعنی

 در تمام طول شب و روز با یادش بگذرونی و غافل نشی و در هر لحظه عبادتش کنیم....

 

اما آیا ما این کار رو انجام میدیم .... یا یاد خدا شده حاشیه ....

به خودمون بیاییم

 

یا صاحب الزمان به ظهورت شتاب کن

                       عالـم ز دست رفت تو پا در رکـاب کن

 

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ میثم ]

 

این روزها با وجود فاصله یک قدمی تا گناه

                                                    آرامشــــ خدا گونه ای دارم......

یا امام عصر (عج) مدد کن مولا تا ثابت قدم باشم.....

 

از همه دوستان عزیزم به خاطره همه محبت ها ممنونم....

تا 10 روز دیگه میام و انشاالله از خجالتتون در میام...

از صمیم قلب همه "دوستان من ♥ "را دوست دارم.....

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ میثم ]

 

تا حالا فکر کردی که زمان چقدر سریع می گذره؟

چه سوالی بود پرسیدم حتما فکر کردی!

روزها به سرعت سپری می شن و خیلی وقت ها باز منتظری که زمان بگذره

و فردایی بیاد که باز به گذشته ختم میشه....

اما، اما "زمان حال" خیلی وقتها

 این وسط ها می میره و گم میشه...

 خیلی وقت ها ناامید میشی که فردا اون چیزی که می خوای اتفاق بیافته ، نیافته...

عید اومد با همه خوشی هاش رفت...تابستان با همه گرما و حرارتش...

رمضان با همه سختی ها و شیرینی هاش...محرم...

چقدر منتظر این ها بودیم؟.....

روزها میان و میرن و ما هر روز به مرگ نزدیکتر....

 اما آدم تر شدیم؟

بهتر شدیم؟

حواس هامون جمع باشه که باید تو یه دنیایه دیگه بابت ثانیه به ثانیه هاش جواب بدیم!

چندبار از همین عید نوروز 90 تا الان تصمیم گرفتی یه کاری رو انجام بدی

اما همش پشت گوش انداختی وسپردی به فردایی که هنوز نیامده....

چندبار بی تفاوت از کنار مسائلی گذشتی که گاهی اهمیتشون برای خیلی ها مثل هواست....

چند بار می تونستی با لبخندت فقط "با لبخندت" دل یه انسان رو شاد کنی اما ....

 در هر لحظه زندگی می تونی هم چیز خوب ببینی هم بد، انتخابش با خودته....

اما.... یه پند کوچولو...

پس تا دیر نشده شروع کنیم...

هر روز فکر کن آخرین روز زندگیت هست پس به بهترین نحو زندگی کن

به همه احترام بگذار ، به همه عشق بورز ، به همه کمک کن ....

امیدت به خدا باشه....

با امید به هم انرژی بدیم و یکی بشیم.... اما غافل نه...

خدا میگه:" قطع می کنم امید بنده ای رو که امیدش به غیر از من باشه"

پس به امید خدا شروع کن با همه سختی های راه....

 

همه باهم برای ایرانمون

 

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ میثم ]

 

بعد از اين بر دفترم نقش کبوتر می کشم

نيمه شب گاهی از این روی زمين پر می کشم....

 

همه آدما به اندازه خودشون مشکل دارن و سختی می کشن ، به قول بابام "مشکل واسه آدم زنده هست ، آدم وقتی بميره

که دردی رو حس نمی کنه"

يا به قول يه بنده خدايی ميگه زندگی بعضی وقت ها شلاق به آدم می زنه تا بدونه که هنوز خون تو بدنش

جاری هست...

آدم وقتی نوک انگشتش می سوزه فکر ميکنه بدترین درد همينه ، دندونش که درد مي گيره ميگه اين بدترین

درده ،

پيش خودش به ديگران ميگه...

 

تا تورا حالی نباشد همچو ما

حال ما باشد تو را افسانه بيش...

 

هزار مدل درد ديگه رو تجربه می کنه و باز همين حرف رو ميزنه "این بدترين درده" ....

حالا

درد اين که ادم خودشو گم کنه چقدره ؟

اين بدترين درد دنياست؟

يا

گم شديم گر در ميان خويشتن

جستجويی لازم است..........نازنين ها از سياهی تا سپيدی را سفر بايد کنيم...

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۸ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ میثم ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.


اکنون همه چیز برای انجام مشیت الهی راه می گشاید، و حق من در پرتو فیض ،وبه گونه ای معجزه آسا به من می رسد. اینک گذشته ها و هرچه راکه فرسوده و کهنه است کنار می گذارم. _____ باشد که نظم الهی در ذهن و تن و امورم برقرار گردد. "اینک همه چیز را نو می سازم." _____ با موانع طرح دوستی می ریزم تا هر مانعی پله ای شود برای بالا رفتنم.هرچه در این عالم وجود دارد:- مرئی و نامرئی- درکار است تابه حق خود برسم. _____ اراده انسان ناتوان تر از آن است که بتواند در اراده ی خدا دخالت کند. اکنون اراده ی خدا در ذهن و تن وامورم انجام گرفته است. _____ از استاد عزیزم بانو "فلورانس اسکاول شین"
فروشگاه اينترنتي ايران آرنا