حرف های آسمانی
به نام بخشنده بزرگ ، داوربرحق خداوند ایثار و انصاف
دوستان من ♥

 

و

«من جن وانس را "نیافریدم" جز برای اینکه عبادتم کنند...»

                                                      (ذاریات 56)

 

     خدا تو قرآن خودش که تو خونه همه ما هست و اما دیگه کمتر بهش نگاه میشه!

گفته من شما رو آفریدم که " فقط " من رو عبادت کنید یعنی

 در تمام طول شب و روز با یادش بگذرونی و غافل نشی و در هر لحظه عبادتش کنیم....

 

اما آیا ما این کار رو انجام میدیم .... یا یاد خدا شده حاشیه ....

به خودمون بیاییم

 

یا صاحب الزمان به ظهورت شتاب کن

                       عالـم ز دست رفت تو پا در رکـاب کن

 

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ]

 

این روزها با وجود فاصله یک قدمی تا گناه

                                                    آرامشــــ خدا گونه ای دارم......

یا امام عصر (عج) مدد کن مولا تا ثابت قدم باشم.....

 

از همه دوستان عزیزم به خاطره همه محبت ها ممنونم....

تا 10 روز دیگه میام و انشاالله از خجالتتون در میام...

از صمیم قلب همه "دوستان من ♥ "را دوست دارم.....

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ]

 

تا حالا فکر کردی که زمان چقدر سریع می گذره؟

چه سوالی بود پرسیدم حتما فکر کردی!

روزها به سرعت سپری می شن و خیلی وقت ها باز منتظری که زمان بگذره

و فردایی بیاد که باز به گذشته ختم میشه....

اما، اما "زمان حال" خیلی وقتها

 این وسط ها می میره و گم میشه...

 خیلی وقت ها ناامید میشی که فردا اون چیزی که می خوای اتفاق بیافته ، نیافته...

عید اومد با همه خوشی هاش رفت...تابستان با همه گرما و حرارتش...

رمضان با همه سختی ها و شیرینی هاش...محرم...

چقدر منتظر این ها بودیم؟.....

روزها میان و میرن و ما هر روز به مرگ نزدیکتر....

 اما آدم تر شدیم؟

بهتر شدیم؟

حواس هامون جمع باشه که باید تو یه دنیایه دیگه بابت ثانیه به ثانیه هاش جواب بدیم!

چندبار از همین عید نوروز 90 تا الان تصمیم گرفتی یه کاری رو انجام بدی

اما همش پشت گوش انداختی وسپردی به فردایی که هنوز نیامده....

چندبار بی تفاوت از کنار مسائلی گذشتی که گاهی اهمیتشون برای خیلی ها مثل هواست....

چند بار می تونستی با لبخندت فقط "با لبخندت" دل یه انسان رو شاد کنی اما ....

 در هر لحظه زندگی می تونی هم چیز خوب ببینی هم بد، انتخابش با خودته....

اما.... یه پند کوچولو...

پس تا دیر نشده شروع کنیم...

هر روز فکر کن آخرین روز زندگیت هست پس به بهترین نحو زندگی کن

به همه احترام بگذار ، به همه عشق بورز ، به همه کمک کن ....

امیدت به خدا باشه....

با امید به هم انرژی بدیم و یکی بشیم.... اما غافل نه...

خدا میگه:" قطع می کنم امید بنده ای رو که امیدش به غیر از من باشه"

پس به امید خدا شروع کن با همه سختی های راه....

 

همه باهم برای ایرانمون

 

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ]

 

بعد از اين بر دفترم نقش کبوتر می کشم

نيمه شب گاهی از این روی زمين پر می کشم....

 

همه آدما به اندازه خودشون مشکل دارن و سختی می کشن ، به قول بابام "مشکل واسه آدم زنده هست ، آدم وقتی بميره

که دردی رو حس نمی کنه"

يا به قول يه بنده خدايی ميگه زندگی بعضی وقت ها شلاق به آدم می زنه تا بدونه که هنوز خون تو بدنش

جاری هست...

آدم وقتی نوک انگشتش می سوزه فکر ميکنه بدترین درد همينه ، دندونش که درد مي گيره ميگه اين بدترین

درده ،

پيش خودش به ديگران ميگه...

 

تا تورا حالی نباشد همچو ما

حال ما باشد تو را افسانه بيش...

 

هزار مدل درد ديگه رو تجربه می کنه و باز همين حرف رو ميزنه "این بدترين درده" ....

حالا

درد اين که ادم خودشو گم کنه چقدره ؟

اين بدترين درد دنياست؟

يا

گم شديم گر در ميان خويشتن

جستجويی لازم است..........نازنين ها از سياهی تا سپيدی را سفر بايد کنيم...

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/۱۸ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ]

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

فقط دلم می خواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا می کرد و منو....

کاش مادرم  یه جوری گم و گور می شد ...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا می خوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت .

دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو

دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 سرش داد زدم  " چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از

 اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت می خوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد

فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش

آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری می رم.

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو

سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم ،

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میایی اینجا

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه می دونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٤ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ]

مردی ثروتمند و با مکنت برخاست و گفت : ای پیر خردمند ! اکنون ما را از دهش و بخشش بگوی.

پیامبر گفت:

وقتی از دارایی خود چیزی می بخشی چندان عطایی نکرده ای.

بخشش حقیقی آنست که از وجود خود به دیگری هدیه کنی.

زیرا دارایی تو چیزی نیست جز متاعی که از ترس نیاز های فردا آن را نگاهبانی می کنی....

و ترس از نیاز چیست ؟ مگر نیازی دیگر که جان آدمی را می گدازد.

وقتی چاه تو پر آب است و همچنان ترس از تشنگی تو را به اضطراب انداخته ، آیا این ترس تنها نشان از یک عطش سیری ناپذیر در تو

نیست؟

کسانی هستند که از بسیار ، اندکی می بخشند تا به وصف کرامت شناخته شوند و همین شوق به نام و شهرت ، هدیه آنان را مسموم

می کند....

و کسانی هستند که از کم ، تمام را می بخشند.

آنان به حیات و کرامت بی پایان آن ایمان دارند.

و کیسه شان هیچگاه تهی نخواهد ماند.

و کسانی هستند که با لذت می بخشند....

و همان لذت پاداش آنهاست...

وکسانی هستند که به رنج و سختی می بخشند و آن رنج و سختی نوعی غسل برای آنهاست ( تا از تعلیق دنیوی پاک شوند)

و کسانی هستند که می بخشند و از رنج و لذت فارغند و سودای فضیلت و تقوا نیز در سر ندارند...

بخشیدن در پاسخ درخواست نیکوست...

اما نیکوتر از آن بخشیدن است پیش از درخواست ، از راه فهم.

و برای انسان گشاده دست جستجوی پذیرنده ی بخشش لذتی است که بر لذت بخشیدن فزونی دارد...

آیا چیزی هست که باید از آن دریغ کرد؟

هرچه هست روزی به ناچارخودبخود بخشیده خواهد شد ، پس چه بهتر اکنون که کسی را بدان نیازی هست آن را ببخشی تا فرصت

بخشش از آن تو باشد و بر وارثان نماند...

چه بسیار می گویید"من می بخشم ، اما آن کس را که سزاوار است."

اما درختان باغ تو و گوسفندان چراگاهت چنین نمی گویند...

آنها می بخشند تا زنده باشند زیرا نگاه داشتن و دریغ کردن هلاک شدن است.

بی گمان آنکس که خداوند موهبت عمر و ثروت شب و روز را به او عطا کرده است به هرچه تو بر وی نثار کنی سزاوار است

و آن کس که شایسته است تا از اقیانوس بیکران حیات آب نوشد این شایستگی را نیز دارد که تو جام او را از جویبار کوچک خود پر کنی...

و کدام شایستگی بیش از شجاعت و اعتماد به نفس که در خواستن است و کدام بایستگی بیش از خیر و نیکویی که در نفس است.

و تو کیستی که نیازمند پیش تو عریان شود و جامه ی غرور خود چاک کند تا تو شایستگی او را عریان بینی و غرور او را بی شرم نظاره کنی ؟

نخست بنگر که آیا تو خود مقام بخشندگی را شایسته ای ، و آیا این شأن و مرتبه را یافته ای که واسطه در فیض بخشش باشی؟

زیرا به راستی زندگی است که به زندگان چیزی می بخشد و تو که خود را دهنده می بینی ، تنها شاهد و گواه این بخششی....

و شما گیرندگان بخشش ها که تمامی مردم جهانید.... بار سنگین سپاس زیاده بر دوش خود مگذارید...

مبادا که بر گردن خود و گردن آن کس که شما را بخششی کرده است یوغ اسارت نهید...

خوشتر آن است که گیرنده و بخشنده هر دو با هم بر بال های آن هدیه پروازکنید ،

زیرا زیاده در اندیشه ی سپاس بودن ، شک کردن است در گوهر سخاوت.....

 

[ دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ]

 

دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به

سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت.

فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است

سؤال این بود:

"نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟"

من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود.

امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟

من برگه امتحانى را تحویل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم.

 درست قبل از آنکه از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سؤال کرد

آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟

استاد گفت: حتماً و ادامه داد:

شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد.

همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند،

 حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٤ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ]

اگر خواستید پروردگارتان را بشناسید ، پس به حل معماها

روی نیاورید بلکه بهـ

پیرامون خود بنگرید...

خواهید دید که او با کودکان شما در حالـ بازی است وبه آسمان

گسترده نظر فرا دارید

می بینید که او در میان ابرها راه می رود و دستانشـ را در

آذرخش دراز می کند و با باران به زمینـ فرود می آید

نیک اندیشه کنید آنگاه پروردگارتان را خواهید دید که در گلها

لبخند می زند سپس

برمی خیزد و دستهایش را در درختان تکان می دهد...

جبران خلیلـ جبران

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.


اکنون همه چیز برای انجام مشیت الهی راه می گشاید، و حق من در پرتو فیض ،وبه گونه ای معجزه آسا به من می رسد. اینک گذشته ها و هرچه راکه فرسوده و کهنه است کنار می گذارم. _____ باشد که نظم الهی در ذهن و تن و امورم برقرار گردد. "اینک همه چیز را نو می سازم." _____ با موانع طرح دوستی می ریزم تا هر مانعی پله ای شود برای بالا رفتنم.هرچه در این عالم وجود دارد:- مرئی و نامرئی- درکار است تابه حق خود برسم. _____ اراده انسان ناتوان تر از آن است که بتواند در اراده ی خدا دخالت کند. اکنون اراده ی خدا در ذهن و تن وامورم انجام گرفته است. _____ از استاد عزیزم بانو "فلورانس اسکاول شین"
فروشگاه اينترنتي ايران آرنا