حرف های آسمانی
به نام بخشنده بزرگ ، داوربرحق خداوند ایثار و انصاف 
نويسنده

قبل از دوستی با دیگران،تو باید با خودت دوست باشی

قبل از اصلاح دیگران،باید خودت را اصلاح کنی

قبل از اینکه دیگران را شاد کنی ،باید خودت را شادکنی

این اسمش خودخواهی نیست بلکه توسعه فردی است

وقتی که برای خودت تعادل ایجاد کردی میتوانی دنیای اطرافت را نیز به تعادل برسانی.

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٧ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ] [ نظر () ]

چه خوب است که انسان جز از خدا سخن نگوید.

همیشه حرفت را ذکر خدا قرار بده و اگر هم خواستی با دیگر انسان ها صحبت کنی، با لسان خدا حرف بزن.

ان شاء الله دیدهایتان باز شود تا فقط با خدا حرف بزنید.

فقیر مگر دیوانه است که با فقیری همچون خود حرف بزند؟

خواسته ات را از خدا بخواه که غنی است. خلق، آلت و اسبابی در دست خدا هستند و مخلوق اویند.

تا می گویم شما آدم خوبی هستید، شما می گویید خوبی از خودتان است و خودتان خوبید.

خدا هم همین طور است.

تا به خدا می گویید خدایا تو غفّاری، تو ستّاری، تو رحمانی و…

خدا می فرماید خودت غفّاری، خودت ستّاری، خودت رحمانی و… . کار محبت همین است. . .


(حاج محـمد اسماعيل دولـابی)

[ جمعه ۱۳٩٢/٥/٢٥ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ میثم دارابی ] [ نظر () ]

امسال روزه می‌گیری؟

اگه خدا بخواد...

منم می‌گیرم، ولی کدوم پزشک این همه سختی رو واسه بدن تایید می‌کنه؟

همون که وقتی همه پزشکان جوابت کردند، برایت معجزه می‌کنه!

 

.....

شب‌های قدر امسال به شدت جای خالی شما حس می‌شود استاد... کاش بودی وباز می‌گفتی "خدایا ما بد کردیم ... مارو ببخش...."

روحت شاد آقا مجتبی

[ یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٦ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ] [ نظر () ]


گفتم:

خدای من،

دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا،

بر شانه های صبورت بگذارم،

آرام برایت بگویم و بگریم،

در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟


گفت:

عزیزتر از هر چه هست،

تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی،

که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

.
گفتم:

پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی،

اینگونه زار بگریم؟


گفت:

عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند،

اشکهایت به من رسید

و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان،

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

.
گفتم:

آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟


گفت:

بارها صدایت کردم،

آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که

عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.


گفتم:

پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟


گفت:
روزیت دادم تا صدایم کنی،

چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی،

چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم،

کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی.


گفتم:
پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟


گفت:

اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.


گفتم:

مهربانترین،

دوست دارمت


گفت:

عزیزتر از هر چه هست من هم دوست دارمت . . .

 

 

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٠ ] [ ٤:٥٩ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ] [ نظر () ]

 

مــآ عـآدَتــ کَـردیــم وَقتیـ تـویـِ خـونهـِ فیـلم مـی بینـیــم،
تمــآم کِـه شــد و بِـهـ تیتـرآژ رِسیـد دَستـگـآهـ را خـآمـوشـ میـ ـکُنیــمـ . . .
یـآ اَگـهِ تـو سینــمآ بـآشیـمـ سـآلـُن رآ تَـرکــ مـیـ ـکُنیـم.
مـآ تـویِ زِنـدِگیـِمـآن هـَم هیـچ وَقـتـ کَسـآنی رآ کهـِ
زَحمـتـ ـهـآیِ اَصلـیـ رآ بَــرآیِمــان میـ ـکِشَنـد ، نِمـی بـینیـمـ . . .
مـآ فَقَطـ کَسـآنی رآ دوستـ دآریمـ بِـبـیـنـیم کِـه بَـرآیِـمانـ نَـقـشـ بـآزیـ مـی کُننــد. . .!

[ یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٩ ] [ ۳:٥۸ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ] [ نظر () ]

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.

سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد،

اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد.

حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت:

 «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده،

نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما

با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگی‌ات بهتر نشده.

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.

سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم.

می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟

اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود.

بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم،

تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم.

بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم،

و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد.

باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:

گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد

 حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک می‌اندازد.

می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.

آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم.

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم.

ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام،

و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد.

اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است:

«خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرفنظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی، به خود بگیرم.

 به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده ؛ هر مدت که لازم است، ادامه بده،

 اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن».

[ جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٧ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ] [ نظر () ]

.:: پيــامبر اکرم(ص):
روزی مردانی از سرزميــن پــارس به دور تريــن نقطه‌ی علم خواهند رسيـــد.

 

.:: ناپلئــون بنـاپـارت:
اگر نيــمی از لشگريــــانم ايـــرانی بـودنـد
تمام دنيــا را فتح ميکـردم...!


.:: آدولــف هيــتلر:

اگر مهندســان اسلحـهـ سـاز من ايــرانی بــودنـد
صــ ـ ـد سـال قبـل از تـولدم نـازی دارای بـمب اتـمی ميــ ـشد.

.:: بـن لـادن:
اگــر دنبـال مــردانـی هستــی کـه تـا پـای خـونـشـان از عـهدشــان دفــاعـ کننـد
در سرزميــن پــارس به کـاوش بـپـرداز.


.:: اسکـــندر :

اگـــر روزی ديـــدی کـه فـردی بخـاطر کشورش حاضــر شـدهـ تمـام فـرزندانـش را قـربانــی کنــد
بــدان کـه آنـ مـــ ـــ ـــرد اهل امپراتــــــوری "پــارس" استـ .

و . . .

کاش قدر خودمون بدونیــم . . . کـــآش

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ میثم دارابی ] [ نظر () ]

انشالله آقـا میآد

میگن پرچمی که در زمان ظهور دست آقاست روش نوشته "دولـت الــزهرایـه"

....

گـر گنـاهی هم نمایـم دست مـن خـواهد گـرفت

مـن نخواهـم شد ذلیـل و عـزتم زهــرایـی اسـتـ

 

فــاطمـ ـیـ ـه از مـ ـحـ ـرم بیشتـر جـلوه کنــم

بــر جهـان تـاثیـر دارم ، قـدرتم زهــرایـی استـ

 

مـن حسـینـی بودنـم را صرف مـ ـ ـادر مـی‌کنـم

شـاهـدم باشـد خـود او هیئتـــم زهــرایـی استـ

 

عـــاشقـی بـگـــذار قبـر مـی‌خـواهـم چـهـ کـار

بـی‌نشـانـم کـن بـبینـم غــربتـم زهــرایـی استـ

 

مـادریـش روز مـحشـر تـازه گـل خـواهـد نــمود

تـازه مـی‌فـهـمم خـدایــا قیـمتم زهــرایـی استـ

 

آن زمانی کـه زنـد تکیـه بــه کـ ـعـ ـبه مهدیـش

فـاش مـی‌گوید بـه عـالـم دولتـم زهــرایـی استـ

 

شــد بـه یک سیـلی تمـام چـهره‌هـای مـا کبــود

غصـه‌هـایـم،گـریـه‌هـایـم،غـربتـم زهــرایـی استـ

[ جمعه ۱۳٩٢/۱/٢۳ ] [ ۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ میثم دارابی ] [ نظر () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.


اکنون همه چیز برای انجام مشیت الهی راه می گشاید، و حق من در پرتو فیض ،وبه گونه ای معجزه آسا به من می رسد. اینک گذشته ها و هرچه راکه فرسوده و کهنه است کنار می گذارم. _____ باشد که نظم الهی در ذهن و تن و امورم برقرار گردد. "اینک همه چیز را نو می سازم." _____ با موانع طرح دوستی می ریزم تا هر مانعی پله ای شود برای بالا رفتنم.هرچه در این عالم وجود دارد:- مرئی و نامرئی- درکار است تابه حق خود برسم. _____ اراده انسان ناتوان تر از آن است که بتواند در اراده ی خدا دخالت کند. اکنون اراده ی خدا در ذهن و تن وامورم انجام گرفته است. _____ از استاد عزیزم بانو "فلورانس اسکاول شین"
امکانات وب